از زندگانی اَم گله دارد جوانی اَم*شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام
دور از کنار مادر و یاران مهربان*زال زمانه ، کُشت به نامهربانی ام
دارم هوای صحبتِ یاران ِ رفته را*یاری کن ای اجل ! که به یاران رسانی ام
پروای پنج روزه ی جهان کِی کنم که عشق*داده نوید زندگی ِ جاودانی ام
چون یوسفم به چاه ِ بیابان ِ غم اسیر*وَز دور مژده ی جَرَس ِکاروانی ام
یک شب کمندِ گیسوی ِ ابریشمین بتاب*ای ماه ! اگر ز چاه به در می کشانی ام
گوش ِ زمین به ناله ی من نیست آشنا*من طایر ِ شکسته پر ِ آسمانی ام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند *چون می کنند با غم ِ بی همزبانی ام
ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان*از داغ ِ ماتم ِ تو بهار ِ جوانی ام
گفتی که آتشم بنشانی ، ولی چه سود؟*برخاستی که بر سر آتش نشانی ام
در خواب زنده ام که تو می خوانی اِم به خویش * بیداری اَم مباد که دیگر نرانی اَم!
شمعم گریست زار به بالین که شهریار!*من نیز چون تو همدم سوز نهانی اَم
دل من.......
دل من چه خرد سال است
ساده مینگرد
ساده میخندد
ساده میپوشد
دل من از تبار دیوار های کاه گلیست
ساده می افتد
ساده میشکند
ساده میمیرد
دل من
تنها
سخت میگرید
سلام به همه بعد یه مدت طولانی وبلاگم رو به روز کردم
مرسی از همتون که تنهام نذاشتین (۶۴/۱۲/۳)این تاریخ تولده
که نشون میده چند سال پیش مثل چنین روزی وارد این جهنم شدم و هنوز
هم ادامه داره نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه..
به ارزوی جهنمی بهتر
من دچار خفقانم، خفقان!
مشت ميکوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
========
سرنوشتي تلخ در لبخند من غم ريخته
اين دلم انگار مدتهاست در هم ريخته
بك نفر از روز هاي من بهشتم را گرفت
دست نا اهلي درون من جهنم ريخته
من وجودم سست شد پاشيد از هم خرد شد
برگهاي عمر من بعد از تو كم كم ريخته
مردم از چشمان من خواندند عاشق پيشه ام
چشمهايم آبرويم را در عالم ريخته
مي روم دور از خودم باشم كناري گوشه اي
هر كجا پا مي گذارم باز آدم ريخته
بيا ای مرگ زيبا زيرا روح من مشتاق توست
نزديك تر بيا و زنجير ها را بگشای
زيرا ديگر تاب و تحملشان را ندارم..
بيا ای مرگ شيرين بيا و مرا
از آدم هايی بگير كه در ميانشان بوده ام و بيگا نه ام پنداشتند
شتاب كن زيرا آدم ها مرا رانده اند
و در پستو های تاريك فراموشی نموده اند
چرا كه من همچون ايشان دل در گرو ی مال و منال نداشته ام
و از دسترنج ناتوان تر از خود بهره مند نگشته ام
شتاب كن مرا در بر بگير ای مرگ من
========
چه ميهمانان بي دردسري هستند مردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند ..
و اندكي سكوت ...
پس ميميرم ..
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند ..
و باشد كه تو با فاتحه اي دلم را شاد ..
ميميرم تنها به خاطر اشكي كه شايد براي من ..
تنها براي من ريخته شود ..
در زیر سایه های چرکین ادمکان له میشوم
رد پایی از ارزو نمیابم
ارزو در من مرده است
در شبی که پر بود از کابوس
کابوس تلخ زندگی کردن
کابوس تلخ نفس کشیدن
نگاهم بر ارزو خاموش شد
زندگی در مقابل مرگ
مرگ در مقابل زندگی
این دو واژه در ذهنم سالها ویراژ میرود
در میان کابوس های تلخ نفس کشیدن
زمزمه شباهانگام من مرگ بود
من خسته میشوم هر ساعت از زندگی
تشنه میشوم هر دقیقه به مرگ
کسی باقصه ی من آشنانیست
دراین عالم ندارم همزبانی
به صداندوه مینالم روا نیست
شبم طی شدکسی بردرنکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم برلب بام
دلم ازاین همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی درساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیرازاشک غم در دفترم نیست
بیاای مرگ زیبا٫جانم برلب آمد
بیادرکلبه ای شوری برانگیز
بیا شعری با تابوتم بیا ویز
که این مرگ است وبردرمیزند دست
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
تيغ برگردن من بود ،نمي دانستم
آن چه در حجم پر از درد گلويم پژمرد
اخرین شیون من بود نمدانستم
تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم
از همان خنده كه معناي عطوفت مي داد
نیتش کشتن من بود نمیدانستم
آن چه من بارقه عاطفه پنداشتمش
اتش خرمن من بود نمیدانستم
لحظه وصل من و دوست ،خدا مي داند
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
هزاران سال دیگر ، کسی خواهد آمد که مرا در توهم
آرزوهای ناکامم فرو خواهد برد .
کسی که نخواهم دیدش .
کسی که دیر می آید .
فریادهایم خاموش گشته و جانم نیز فراموش .
افسوس که آرزوی عشق ، برایم حسرتی جاودانه خواهد گشت
من همانم که معشوقه هایم مرده اند .
(این متن از دوست خوبم اقا بهروز
خیلی وقت دیگه ازش خبر ندارم
امیدوارم هر جا که هست موافق باشه )
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنگ و جنون و زلزله، مرگ و گرسنگی
اخبار یک سه چار دو ایران خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوش های سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست


