روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد بر آورد : " آدم پیدا کنید ... سجده خواهم کرد
------------------------------
پدر، پدرآنشب اگر خوش خلوتي پيدا نميكردي
تو اي مادر اگر شوخ چشميها نميكردي
تو هم اي آتش شهوت شرر برپا نميكردي
كنون من هم به دنيا بينشان بودم
پدر، پدر آنشب خيانت كردهاي شايد نميداني
به دنيايم هدايت كردهاي شايد نميداني
از اين بابت جنايت كردهاي شايد نميداني
پدر، پدرآنشب اگر خوش خلوتي پيدا نميكردي
تو اي مادر اگر شوخ چشميها نميكردي
تو هم اي آتش شهوت شرر برپا نميكردي
كنون من هم به دنيا بينشان بودم
پدر، پدر آنشب خيانت كردهاي شايد نميداني
به دنيايم هدايت كردهاي شايد نميداني
از اين بابت جنايت كردهاي شايد نميداني
=============================
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 16:9  توسط هیچکس
|
ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه میباریم
ما "هیچ" را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه میپیمود
افسوس، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست میداریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیست
================
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرفها و صداها میایم
و این جهان به لانه ماران مانند است
واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...
==============================
سلام خدمت تمام اونهایی که با این همه گرفتاریشون وقت میکنن و یه سری اینجا میزنن
بعد از یه مدت طولانی دارم وبلاگمو به روز میکنم چون سوم اسفند تولدم بود وهمچنین تولد
وبلاگم تو. خودم هیچی تولد وبلاگم رو تبریگ میگم که تنها جایی که میتونم یه گوشه ای از حرف
هام رو باهاش شریک بشم
+ نوشته شده در جمعه 7 اسفند1388ساعت 0:21  توسط هیچکس
|
از زندگانی اَم گله دارد جوانی اَم*شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام
دور از کنار مادر و یاران مهربان*زال زمانه ، کُشت به نامهربانی ام
دارم هوای صحبتِ یاران ِ رفته را*یاری کن ای اجل ! که به یاران رسانی ام
پروای پنج روزه ی جهان کِی کنم که عشق*داده نوید زندگی ِ جاودانی ام
چون یوسفم به چاه ِ بیابان ِ غم اسیر*وَز دور مژده ی جَرَس ِکاروانی ام
یک شب کمندِ گیسوی ِ ابریشمین بتاب*ای ماه ! اگر ز چاه به در می کشانی ام
گوش ِ زمین به ناله ی من نیست آشنا*من طایر ِ شکسته پر ِ آسمانی ام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند *چون می کنند با غم ِ بی همزبانی ام
ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان*از داغ ِ ماتم ِ تو بهار ِ جوانی ام
گفتی که آتشم بنشانی ، ولی چه سود؟*برخاستی که بر سر آتش نشانی ام
در خواب زنده ام که تو می خوانی اِم به خویش * بیداری اَم مباد که دیگر نرانی اَم!
شمعم گریست زار به بالین که شهریار!*من نیز چون تو همدم سوز نهانی اَم
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 13:1  توسط هیچکس
|
دل من.......
دل من چه خرد سال است
ساده مینگرد
ساده میخندد
ساده میپوشد
دل من از تبار دیوار های کاه گلیست
ساده می افتد
ساده میشکند
ساده میمیرد
دل من
تنها
سخت میگرید
سلام به همه بعد یه مدت طولانی وبلاگم رو به روز کردم
مرسی از همتون که تنهام نذاشتین (۶۴/۱۲/۳)این تاریخ تولده
که نشون میده چند سال پیش مثل چنین روزی وارد این جهنم شدم و هنوز
هم ادامه داره نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه..
به ارزوی جهنمی بهتر
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 23:13  توسط هیچکس
|
من دچار خفقانم، خفقان!
مشت ميکوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 0:50  توسط هیچکس
|
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
========
سرنوشتي تلخ در لبخند من غم ريخته
اين دلم انگار مدتهاست در هم ريخته
بك نفر از روز هاي من بهشتم را گرفت
دست نا اهلي درون من جهنم ريخته
من وجودم سست شد پاشيد از هم خرد شد
برگهاي عمر من بعد از تو كم كم ريخته
مردم از چشمان من خواندند عاشق پيشه ام
چشمهايم آبرويم را در عالم ريخته
مي روم دور از خودم باشم كناري گوشه اي
هر كجا پا مي گذارم باز آدم ريخته
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 16:52  توسط هیچکس
|
بيا ای مرگ زيبا زيرا روح من مشتاق توست
نزديك تر بيا و زنجير ها را بگشای
زيرا ديگر تاب و تحملشان را ندارم..
بيا ای مرگ شيرين بيا و مرا
از آدم هايی بگير كه در ميانشان بوده ام و بيگا نه ام پنداشتند
شتاب كن زيرا آدم ها مرا رانده اند
و در پستو های تاريك فراموشی نموده اند
چرا كه من همچون ايشان دل در گرو ی مال و منال نداشته ام
و از دسترنج ناتوان تر از خود بهره مند نگشته ام
شتاب كن مرا در بر بگير ای مرگ من
========
چه ميهمانان بي دردسري هستند مردگان !
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند ..
و اندكي سكوت ...
پس ميميرم ..
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند ..
و باشد كه تو با فاتحه اي دلم را شاد ..
ميميرم تنها به خاطر اشكي كه شايد براي من ..
تنها براي من ريخته شود ..
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 17:24  توسط هیچکس
|
در زیر سایه های چرکین ادمکان له میشوم
رد پایی از ارزو نمیابم
ارزو در من مرده است
در شبی که پر بود از کابوس
کابوس تلخ زندگی کردن
کابوس تلخ نفس کشیدن
نگاهم بر ارزو خاموش شد
زندگی در مقابل مرگ
مرگ در مقابل زندگی
این دو واژه در ذهنم سالها ویراژ میرود
در میان کابوس های تلخ نفس کشیدن
زمزمه شباهانگام من مرگ بود
من خسته میشوم هر ساعت از زندگی
تشنه میشوم هر دقیقه به مرگ
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 16:19  توسط هیچکس
|
خدایاوحشت تنهائیم کشت
کسی باقصه ی من آشنانیست
دراین عالم ندارم همزبانی
به صداندوه مینالم روا نیست
شبم طی شدکسی بردرنکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم برلب بام
دلم ازاین همه بیگانگی سوخت
به روی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی درساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
که غیرازاشک غم در دفترم نیست
بیاای مرگ زیبا٫جانم برلب آمد
بیادرکلبه ای شوری برانگیز
بیا شعری با تابوتم بیا ویز
که این مرگ است وبردرمیزند دست
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 18:50  توسط هیچکس
|
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
تيغ برگردن من بود ،نمي دانستم
آن چه در حجم پر از درد گلويم پژمرد
اخرین شیون من بود نمدانستم
تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم
دوست هم دشمن من بود نمیدانستم
از همان خنده كه معناي عطوفت مي داد
نیتش کشتن من بود نمیدانستم
آن چه من بارقه عاطفه پنداشتمش
اتش خرمن من بود نمیدانستم
لحظه وصل من و دوست ،خدا مي داند
وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 20:32  توسط هیچکس
|